تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟ تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست؟ یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست؟ دردم این نیست ولی، دردم این است که من بی تو دگر از جهان دورم و بی خویشتنم. تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم! مگرم سوی تو راهی باشد، چون فروغ نگهت، ورنه دیگر به چه کار آیم من بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت منشین اما با من ، منشین تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر که شراری شده ام گرگ جنون فاصله منبع
درباره این سایت